زندگی یعنی من یعنی تو...

خرید بک لینک
عاطی اومده چی چی آورده؟

زندگی یعنی من یعنی تو......

ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 12:08

تند تند کارامو انجام میدم عشق جانم دیگه داره میاد احتمالا 1 شنبه بیاد اگر نه که 2 شنبه اگرم باز نشد دیگه 3 شنبه انشاا... اینم سرگرمی امروز عصر فیلم "من پیش از تو" رو عاطفه ریخته بود رو فلش برام آورده بود...راستش خیلی دوسش نداشتم بعضی جاهاشم تغییر کرده بود شاید خاصیت فیلم شدن یه کتاب این باشه ولی کتاب کجا و فیلم کجا. الان کاملا دوستانی رو میگن فیلم جای کتاب رو نمیگیره رو درک میکنم! انقدر که کاراکتر لوئیزا برای نشون دادن احساسش چین به پیشونیش انداخت من اعصابم خرد شد والا! خلاصه نکنید از این کارا کتاب بخونید کتاب زندگی یعنی من یعنی تو......

ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 38 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 12:08

درست 48 ساعت اینجا بود! 48 ساعت بعد از دو ماه خیلی نیست اما همین مدت کوتاه از عمرم به حساب نیومد! کنارش شادم! شاد به معنای واقعی کلمه! 1شنبه ظهر راه افتاده بود و تو جاده برفی و تصادف ماشینا مونده بود این شد که به جای ساعت 5 نزدیک 8 شب اینجا بود. وقتی که منتظر بودم هر لحظه زنگ خونه رو بزنه و مدام از آیفون بیرون رو چک میکردم و یا جلوی آینه به خودم نیگا میکردم و به هر چیز بی ربط و با ربطی میخندیدم مامان گفت کاش شاهین همیشه بیاد تا یکم روحیه ات عوض شه...تا همین چند دقیقه پیش هم که رفت من از حرفاش قهقه میزدم خوب بود خیلی خوب کیک و دسرمم هم خوب شد مخصوصا کیک که اصلا از وجودش خبر نداشت آخر شب با قِر آوردمش اول همه گفتن نه سیریم و نمیتونیم بخوریم بعد نظرشون عوض شد پاناکوتا و ژله بستنی شیفون شکلاتی با روکش گاناش...(همینجا باز از جناب ذهن زیبا به خاطر پیشنهاد خوبشون تشکر میکنیم) بعد از خوردن قهوه ژست فال گرفتم دریغ از تشخیص حتی یک نشونه اینم میلک شیکِ دم رفتنش اینم از هدیه های تولدم جاش خیلی خالیه خیلی... فردا باز یه روزه بدون اونه! زندگی یعنی من یعنی تو......

ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 12:08

امروز با خودم فک کردم چطور دلمون میاد بچه هایی رو به دنیا بیاریم و تقدیم دنیا کنیم وقتی اعتباری بهش نیست! زندگی پشت این چهار دیواریِ اتاق اون بیرون هر روز داره خشن تر و ترسناک تر میشه چطور میتونیم از این کوچولوهای بی دفاع مواظبت کنیم... 5 ساله که تو یک رابطه هستم و نزدیکِ سه ساله که این رابطه رسمی شده اما هنوز برای این سوال که آیا یک روزی دلم میخواد بچه ای از خودم داشته باشم جوابی پیدا نکردم! قبل از اینکه بذارم غمِ غروب جمعه اسیرم کنه پاشدم 45 مین ورزش کردم حالا هم نشستم کتاب بخونم...با هدیه هایی که گرفتم و کتابایی که از قبل داشتم حالا بالای ده جلد کتاب نخونده دارم دیشب که داشتم استخاره میکردم کدوم رو شروع کنم!! دیدم شماره چاپ این کتاب خیلی بالاس گفتم همینو بخونم ببینم چی برای گفتن داره(خیلی هم منطقی) + سپاس خدایِ مهربونم برای احساس آرامش و سلامتی که توی وجودم جریان داره... ++ عنوان؟ آهنگی که دارم گوش میدم زندگی یعنی من یعنی تو......

ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 12:08

فکر میکنم بعد از یک سال ورزش مداوم بهش اعتیاد پیدا کردم!! شادم میرم سراغش! احساس افسردگی میکنم میرم سراغش! بی حال و کسلم میرم سراغش و حالا به جایی رسیدم که روزی یک ساعت رو باید بایدددد ورزش کنم در غیر اینصورت حس میکنم درونم پر میشه از انرژی منفی! آخرشم یک احساس سرخوشی و رضایت درونی فوق العاده ای بهم دست میده که حس میکنم میتونم کوه رو از جاش بلند کنم!! خخخخخخخ شاید باورتون نشه بدترین اتفاقای زندگیم رو، کسایی رو که حس میکردم هیچ وقت نخواهم بخشید موقع ورزش کردن بخشیدم و ازشون گذشتم و دیدم چقدر ناراحتی هام بی ارزش بودن...چقدر صبوری برای حل شدنِ مشکلاتم پیدا کردم چقدرررر چقدرررررررررر قدرِ نعمتِ سلامتیم رو بیشتر میدونم...شاید یه زمانی با خودم فک میکردم اوه کی حال داره هر روز ورزش کنه ولی حالا به صورت اتوماتیک هر روز یک ساعتی رو فعالیت بدنی دارم...من با اشک هم ورزش کردم ناهار امروز هم من طبق معمولِ هر هفته ماکارونی درست کردم البته ماکارونی که چه عرض کنم مایه ماکارونی بود که بینش رشته های ماکارونی پیدا میشد!!محاسباتم اشتباه از آب در اومد ظاهرا خخخخخ هر چقدر موقع کیک و دسر درست کردن دقت و وسوا زندگی یعنی من یعنی تو......

ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 12:08

خوابم نمیبره!! میگم شاهین جانم بیا یکم غیبت کنیم یکم گفتمان و هرهر و کرکر و یه چیزی هم به هانا میگم و یه عکسم براش میفرستم که میگه "چه ابروهات خوب شده سمی" بعدم احساس گرسنگی میکنم و میرم شیر و دارچین و عسل برای خودم تدارک میبینم و سعی میکنم تا جایی که ممکنه موقع باز کردن درِ یخچال و درِ کابینت و کشو و روشن کردن گاز کمترین صدا رو ایجاد کنم!! و بعدم پاورچین پاورچین میام و میپرم تو اتاقم و نفس حبس شدمو میدم بیرون و دلم میخواد همه اینا رو اینجا بنویسم + یکمم کار فرهنگی کنم و بخوابم!! زندگی یعنی من یعنی تو......

ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 12:08

توی تصوراتم خونه امو تا بحال به هزار مدل مختلف چیدم! دوست داشتنی ترین بخش خونه کتابخونه اشه که چندین و چند بار جاشو عوض کردم یبار میره راهروی اتاقا یبار نشیمن این آخری هم ضلع یکی از اتاقا رو به طور کامل کتابخونه کردیم!!!:))))) تاکید و تاکید روی جنس و رنگ چوبش که شاهین جانم حتما همینجوری که میگم باشه هااااا بعدم توی دلم از فکر داشتنش قند آب شده! توی مسابقه کتابخوانی که با خودم گذاشتم هر کدوم از این کتابا که تموم میشن میرن میشنن توی قفسه کتابخونه خیالی...شاید خیلی زود شایدم...نمیدونم ولی بلاخره اون کتابخونه مالِ منه یکی دیگه از کتابایی که با آوردن اسمش همه جیغ و دست و هورا کشیدن رو شروع کردم + پیرمرد و دریا نوشته ارنست همینگوی زندگی یعنی من یعنی تو......

ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 12:08

کلِ امروز از تب و بدن درد تو رختخواب موندم و خوابیدم بعد از صبحانه و بعد از ناهار!!! ساعت از 4 که گذشت به خودم گفتم پاشم یکم حرکات کششی انجام بدم که سمانه درونم گفت واااااااا مگه نمیبینی خسته و مریضم بذاریم بخوابیم بابا یکم به حرفش گوش دادم باز دیدم دلم نمیخواد دیگه بخوابم میدونم پاشم این بدن درد دست از سرم برمیداره باز سمانه درون گفت اصلا مگه نمیدونی خوب نیست با تب فعالیت بدنی داشته باشی بخواب میگممم باز متقاعد شده بودم که رفتم اینستا پیج مورد علاقم پست گذاشته بود چه خوبه انقد بتونی روی آدما تاثیر بذاری کسایی که هیچ وقت نخواهی شناختشون! در مقابل سمانه درونم که این شکلی نیگام میکردپاشدم... یه فنجون قهوه یه آهنگ آرامبخش یکم کشش، کشش، کششِ بیشتر!! حالا خیلی بهترم تب هم منو نکشت...برای شام هم سوپ گذاشتم. برا خودم مسقطی میوه ای درست کردم زندگی یعنی من یعنی تو......

ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 12:08

صبح سرد بود بین رفتن و نرفتن مثل هزار بار قبل، رفتن رو انتخاب کردم و به مامان که خوابیده بود حسودی کردم! تمریناتم جدید بود و حسابی از کت و کول افتادم. بلاخره سرد کردم و سپاس خدای مهربونم که بهم توانایی داده که اون ساعت اونجا باشم...موقع بیرون اومدن دیگه برف گرفته بود یه برفِ بی جون! هی شاهین کجایی اینم یه زمستونِ دیگه جانِ دلم! اومدم خونه باهاش تماس گرفتم یک بار دو بار دفعه سوم جواب داد صداش خوابالو غش کردم از اینور!!! :)))) رفتم تلگرام دیدم بلههههه بلاخره بعد از یک ماه سفارشی که به یکی از کانالا داده بودم آماده شده و عکسشو برام فرستادن برا تایید! (صحیح و سالم برسه دستم عکسشو میذارم) دیگه هی ذوق کردم خخخخخخ ناهار خوردم خوابم نبرد رفتم تو آشپزخونه گفتم چیکار کنم چیکار نکنم تو یکی از کابینتا پودر ژله طالبی پیدا کردم درجا مسقطیش کردم ظرفای ناهارم شستم و یه قهوه هم زدم الانم نشستم دارم توهم میزنم یه کارِ ریسکی توی 96 انشاا...باید انجام بدیم زیاد بهش فکر میکنم بلاخره باید از یه جایی شروع کرد اینم همون بعدا در موردش مینویسم چیزی که قطعیه اینه که هیشکی از فردا خبر نداره:))) آفتاب زده! زندگی یعنی من یعنی تو......

ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 12:08

جیغ جیغغغغغغغغغ که چی؟؟؟ که بسته ام رسید

عروسکِ خوشگلممممم بعد از یک ماه رسید دستم اینم باز یه عکس واضح ازش

عاشقِ موهاشمممممم

مامانم صدام میکنه احتمالا بعدا پست رو تکمیل کنم...

زندگی یعنی من یعنی تو......

ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 79 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 12:08

صفحه بندی